در دفتر را که باز کردیم موزاییک ها خاک گرفته و کثیف بودند….
خیره مانده بودیم به اتاقهایی که قرار بود دفتر  جدیدمان باشد.همگی با هم از پشت پنجره غبار گرفته به شهر و آدمهایش نگاه کردیم.
ماشین ها پشت ترافیک همیشگی بودند و آدمها با مشغله هایشان رفت و آمد می کردند و حتی از پشت آن شیشه ی کثیف می شد به دنیای قشنگشان نگاه کرد و به زندگی ای که در جریان بود.
به دکه ی روزنامه فروشی جلوی دفترمان، به پیر مردی که عصا به دست با نوه اش از پیاده رو عبور می کرد و ما می خواستیم آدمهایی که هر روزه از خیابان عبور میکنند آدمهای شادی باشند. ما می خواستیم روزنامه فروش جلوی دفترمان هیچوقت نگران مریضی خودش و خانواده اش نباشد.ما می خواستیم آدمهایی که پشت ترافیک هر روزه ی شهر درگیر هزار جور مشکلاتند هیچوقت نگران روزهای سخت نباشند.
ما می خواستیم که پدرهای این شهر نگران جور شدن شهریه دانشگاه بچه ها یا جهیزیه ی دخترانشان نباشند.برای همین آستین ها مان را بالا زدیم با خنده و بگو مگو یکی مان تی به دست گرفت آن یکیمان دستمال و  یکی دیگر شیشه ها را پاک کرد در حالی که شعر سهراب را می خواندیم،(پشت دریاها شهریست قایقی خواهم ساخت…).
و حالا هر روز که تک تکمان پا به دفتر میگذاریم احساس میکنیم خانواده ای هستیم در کشتی ای کوچک به اندازه ی همین دفتر کوچک خودمان.خانواده ای در دریای زندگی میان هفت میلیارد ادمی که روی کره ی خاکی وجود دارند و ما به هم قول داده ایم که اگر چه نشود با این کشتی کوچک همه ی ادمهای کره ی زمین را به ساحلی امن رساند اما می شود در هر شهری کشتی ای ساخت تا هزاران هزار کشتی در ساحل های امن زندگی لنگر بیندازند و اینگونه شد که نام گروهمان را گذاشتیم: ساحل امن .
اردیبهشت سال 1392
افتتاح و راه اندازی شعبه مرکزی استان گیلان در شهر – باران – رشت